|
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم بیچاره من که ساخته از آب و آتشم صبح است و سیل و اشک به خون شسته بالشم عمریست که در هوای عشق تو می سوزم و خوشم شاهد شو ای شرار محبتم که بی غشم جز در هوای زلف تو دارد مشوشم با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم لب می گزد چو غنچه ی خندان که خامشم تو ای آفتاب دلکش و ماه پری وشم تا بشنوی نوای غزل های سرکشم این کار توست من همه جور توکشم استاد شهریار یا تو یا اصلا واسه تو می میرم دیوونتم سلام اي آشناي قلب عاشق/داره بي تو هدر ميره دقايق نفس بي تو نمي خواد زنده باشه/اميد ديدن تو ميگه باشه سلام مهربانترين مهربانم بر من خورده مگير اگر بي تو هنوز اميد حيات دارم،آخر اي عاشق ترين هنوز رفتنت را باورم نيست، هنوز گمان دارم كه هستي در كنارم و دوستم داري. گفتند: اگر دوستت داشت تنهايي را به تو هديه نمي كرد، گفتم: گاهي و فقط گاهي تنهايي و جدايي نشان عشقي بزرگ است. گفتند: دل به عشقي دگر ده ، گفتم: دل، مگر دلي هم مانده كه به ديگري دهمش. نازنين اينها همه قطره اي از درياي عشق و علاقه من به شماست كه به واسطه آن استوار در مقابل تمام آنهايي كه عاشق را نمي فهمند ايستاده ام. تا لحظه اي كه جان در بدن حيات مرا نويد مي دهد دعا به جان شما، پايبندي به اعتقادات خود و درست كاري ،سه درس اصلي كه از شما آموختم را به رخ جهانيان مي كشم تا بگويم در عصر آهن و فولاد عاشق هنوز بهترين است. + نوشته شده در 86/09/10 10:7 توسط آرش
ديـــــروز گـفته بودم بر عشق مبتلايم ديروز گفته بـودم اي عشق كن رهايم امــروز بــــاز گــويم اما به لحن ديگر اي عشق با تو هســتم هرگز مكن رهايم تنها دل است شاهــــد در كنج سينه من لبريز گشته عشـــــقم هرگز مكن رهايم تنها اميد مانـــــدن در زندگي تو هستي صادق بگويم اي عشق هرگز مكن رهايم آن روزها كه رفـــتي من مرده بودم اما حالا كه آمــدي عشق هرگز مكن رهايم مست حـــلاوت تو گشت است سينه من از طعم ايـن زمـــــانه شادم دگر رهايم روز و شبــــم يكي شد از رنگ چشمان تو شادم كه از خيـــــــال و دنياي تو رهايم روز و شبم تلاش اســــت تا زندگي بسازم تنها اميد هستي اي عشق هرگز مكن رهايم قلبم به تـــــو فـرسـتد روزي هزار پيغام تا بشنوي نوايـــــــش هرگز مكن رهايم بودي كنـارم امــــــا حكم نفس نبودي حــال اي نفسهاي من هرگز مكن رهايم كعـــبه عشقم هستي،مست وصالت هستم هر لحظه در طوافــم هرگز مكن رهايم تـــو آن گمگشتـــه بودي در دل من كــــه پيدا گشته اي،ديگر مكن رهايم به ياد روزهاي بي وفايــــــي،به اميد وصال و آشنايي كنم متنم تمام اي آشنايم،تو اي عشق هرگز مكن رهايم (شعر:منصور(پائیز۱۳۸۴ + نوشته شده در 86/09/10 10:6 توسط آرش
هر چه کردم نشوم از تو جدا بدتر شد شاعر:؟
+ نوشته شده در 86/09/10 10:6 توسط آرش
"امروز دوستت دارم و فقط همين امروز" امروز،همان امروز ديروز و همان امروز امروز و همان امروز فردا پس امروز دوستت دارم و فقط همين امروز ديروز دوستت نداشتم و فردا هم دوستت ندارم پس امروز دوستت دارم و فقط همين امروز امروز ديروز،انگار همين امروز بود كه مي گفتمت: امروز دوستت دارم و فقط همين امروز امروز فردا هم اگر جان در برم بود باز خواهم گفتمت: امروز دوستت دارم و فقط همين امروز واگر جان در كفم بودوصيت مي كنم بر سنگ مزارم چنين حك كنيد كه: امروز دوستت دارم و فقط همين امروز تمام اينها بهانه اي بود كه بتوانم هر روز به شما بگويم: "تو را دوستت دارم و فقط تو را دوست دارم" منصور (بهار 1387) + نوشته شده در 86/09/10 10:6 توسط آرش
|
| ||||||